تبليغاتX
سيم سام سام سيم سام سيم

سيم سام سام سيم سام سيم

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسندگان :

دوستان

موضوعات :


آمار وبلاگ :

كد جاوا :

رویای خیس


 

 

 



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387|

عاشق روده دراز


جان سخن من اين است:«تو اندرون خود نوري داري،پس انسانيتي براي خود فراهم كن.سخن

 

گفتن از هر چه جز اين،درازگويي است،چرا كه اگر سخن را زياد آرايش كنيد جان سخن فراموش مي شود.»

 

عاشقي،معشوقي را دوست مي داشت.روزي خدمتكار او را خواست و به معشوق پيغام فرستاد كه:

 

«آه،كه چنينم و چنانمِِ؛تنها به تو مهر مي ورزم؛نه آرام دارم نه قرار؛چه درد ها كه از دوريت

 

نمی كشم؛شب پيش بر من چنان گذشت و امروز چنين و ...».

 

مرد تا مي توانست قصه هاي دور و دراز در گوش خدمتكار خواند و او را به سوي خانه ي معشوق

 

 روانه ساخت.خدمتكار نزد معشوق آمد و گفت:«فلاني سلام رساند و گفت كه مرا درياب!»معشوق

 

 شگفت زده پرسيد:«به همين سردي گفت؟»

 

خدمتكار پاسخ داد:«نه،او دور و دراز گفت،اما مقصودش همين بود كه گفتم.»



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387|

مهمانی عشق


مهمانان كه بيشتر شوند خانه را بزرگتر مي كنند, آرايش بيشتري به كار مي بندند و غذ اي بيشتري مي پزند, به كودك نگاه كن تا هنگامي كه او كودك است انديشه اش نيز كه مهمان اوست به اندازه ي قالب اوست او تنها شير مادر را مي شناسد.هنگامي كه كودك بزرگتر مي شود انديشه هاي بيشتري مهمان او مي شوند مهمانهايي همچون خرد, نيروي تشخيص و ادراك انها كه مي آيند خانه نيزبزرگتر مي شود.مهمانان عشق اما در اين خانه نمي گنجند آنها كه مي آيند خانه را ويران مي كنند و دوباره مي سازند.



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |شنبه دهم فروردین 1387|

یک حکایت کوچک


گفت:پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد ،خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد ،نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد ،از ظلم و کین و حسد و حرص بی رحمی و کبر ،چون در توست نمی رنجی،  چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی.



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |شنبه هجدهم اسفند 1386|

نامه ی نانوشته ی مجنون به لیلی


روزي مجنون خواست كه نامه اي براي ليلي بنويسد پس قلم را برداشت و در خود فرو رفت:«اي ليلي!چهر ه ي تو هميشه در چشمم جاي دارد.زبانم با نام تو مي جنبد و يادت براي هميشه در ژرفاي جانم نشسته است پس من اين نامه را براي چه كسي بنويسم وقتي كه تو در اندرونم جاي داري؟»مجنون قلم را شكست و كاغذ را از هم دريد.                                                                                                              بسياري از عاشقان لبريز از اين گونه سخنان اند اما نمي توانند عشق خود را با واژه هايشان ابراز كنند كه البته اين كار از آن ها شگفت نيست و از عشقشان نيز جلوگيري نمي كند چرا كه اصل دل است و نياز دوست داشتن مانند آن نوزاد شير خوار كه شير را از همه چيز بيشتر دوست دارد از آن نيرو مي گيرد و مي بالد اما نمي تواند عشق خود را به زبان بياورد و بگويد:من از خوردن شير خوشم مي آيد و از نخواردن آن ضعيف مي شوم. انسان بالغ اگر با زبان از شير سخن مي گويد و آن را وصف مي كند هر گز لذت بهره ا ي از آن شير را نخواهد داشت.



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |سه شنبه چهاردهم اسفند 1386|