تبليغاتX
عاشقانه و عارفانه



سلام به همه ی دوستان.واسه اینکه دیگه منتظر نمونین  بگم که تا بعد از امتحان ها دیگه آپ نمی کنم.

از همه به خاطر محبتی که  به من دارن.سپاسگذارم.

به امید دیدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



جان سخن من اين است:«تو اندرون خود نوري داري،پس انسانيتي براي خود فراهم كن.سخن

 

گفتن از هر چه جز اين،درازگويي است،چرا كه اگر سخن را زياد آرايش كنيد جان سخن فراموش مي شود.»

 

عاشقي،معشوقي را دوست مي داشت.روزي خدمتكار او را خواست و به معشوق پيغام فرستاد كه:

 

«آه،كه چنينم و چنانمِِ؛تنها به تو مهر مي ورزم؛نه آرام دارم نه قرار؛چه درد ها كه از دوريت

 

نمی كشم؛شب پيش بر من چنان گذشت و امروز چنين و ...».

 

مرد تا مي توانست قصه هاي دور و دراز در گوش خدمتكار خواند و او را به سوي خانه ي معشوق

 

 روانه ساخت.خدمتكار نزد معشوق آمد و گفت:«فلاني سلام رساند و گفت كه مرا درياب!»معشوق

 

 شگفت زده پرسيد:«به همين سردي گفت؟»

 

خدمتكار پاسخ داد:«نه،او دور و دراز گفت،اما مقصودش همين بود كه گفتم.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



مهمانان كه بيشتر شوند خانه را بزرگتر مي كنند, آرايش بيشتري به كار مي بندند و غذ اي بيشتري مي پزند, به كودك نگاه كن تا هنگامي كه او كودك است انديشه اش نيز كه مهمان اوست به اندازه ي قالب اوست او تنها شير مادر را مي شناسد.هنگامي كه كودك بزرگتر مي شود انديشه هاي بيشتري مهمان او مي شوند مهمانهايي همچون خرد, نيروي تشخيص و ادراك انها كه مي آيند خانه نيزبزرگتر مي شود.مهمانان عشق اما در اين خانه نمي گنجند آنها كه مي آيند خانه را ويران مي كنند و دوباره مي سازند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



گفت:پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد ،خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد ،نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد ،از ظلم و کین و حسد و حرص بی رحمی و کبر ،چون در توست نمی رنجی،  چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط سامی  | 



روزي مجنون خواست كه نامه اي براي ليلي بنويسد پس قلم را برداشت و در خود فرو رفت:«اي ليلي!چهر ه ي تو هميشه در چشمم جاي دارد.زبانم با نام تو مي جنبد و يادت براي هميشه در ژرفاي جانم نشسته است پس من اين نامه را براي چه كسي بنويسم وقتي كه تو در اندرونم جاي داري؟»مجنون قلم را شكست و كاغذ را از هم دريد.                                                                                                              بسياري از عاشقان لبريز از اين گونه سخنان اند اما نمي توانند عشق خود را با واژه هايشان ابراز كنند كه البته اين كار از آن ها شگفت نيست و از عشقشان نيز جلوگيري نمي كند چرا كه اصل دل است و نياز دوست داشتن مانند آن نوزاد شير خوار كه شير را از همه چيز بيشتر دوست دارد از آن نيرو مي گيرد و مي بالد اما نمي تواند عشق خود را به زبان بياورد و بگويد:من از خوردن شير خوشم مي آيد و از نخواردن آن ضعيف مي شوم. انسان بالغ اگر با زبان از شير سخن مي گويد و آن را وصف مي كند هر گز لذت بهره ا ي از آن شير را نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



 بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف میکنم ، علوم فقه و منطق و نجوم و طب و ادویه و ریاضیات و نبات و غیره تحصیل می کنم.

آخر، این همه برای توست.

 

اگر فقه است برای آن است که کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی.

و اگر نجوم است ، احوال فلک و تاثیر ان در زمین ، هم برای توست.

و اگر ستاره است به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست.

و اگر طب و ادویه است از بهر سر خوشی توست.

و اگر علم نبات است برای شکم پر کنی توست.

و اگر...

 

چون تامل کنی ، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو.

چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایب و احوال و عالمهای بی نهایت بوالعجب باشد، بنگر که تو را که اصلی چه احوال است.

 

اثر استاد محمود فرشچیان

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



فكر مي كنم بدونيد كه مولانا در زمان مغولها بوده است.

كسي گفت:«در گذشته اين كافران بودند كه بت ها را مي پرستيدند و در پيشگاه آنها نماز مي گزا ردند اما اكنون ما اين كار ها را مي كنيم به پا بوسي مغول ها مي شتابيم.در پيشگاه آنها سجده مي كنيم و با اين همه خود را مسلمان مي دانيم. از اين گذشته بت هاي بسياري در درون خود داريم.بت هايي تراشيده شده از كينه و رشك كه از آن ها فرمان مي بريم.آري ما در اندرون و بيرون خود بت پرستيم.»

مولانا گفت:«اما چيز ديگري نيز در اين ميان است.شما از ته دل مي دانيد كه اين كار ها زشت و نا پسند است.كسي آب شور را مي شناسد كه از آب شيرين نوشيده باشد.خداوند در اندرون شما نور ايمان تابانده و از اين رو شما اين كارها را زشت مي دانيد وگرنه بسياري از آدم هاي بي درد از اين كا رها رنج نمي برند و از آنچه كه هستند خوشحال و شادمانند.

خداوند آفريدگان را سه گونه افريد:يكي فرشتگان كه خرد مادر زادند و براي بندگي و فرمانبرداري آفريده شده اند.فرشته پاك است پس اگر گناهي از او سر نزند هنري نكرده است.

گونه ي ديگر حيواناتند كه سراسر از شهوت ساخته شده اند و از خردكوچكترين بهره اي ندارند.

گونه ي سوم از آفريده ها انسان بينواست.همان آفريده اي كه ساخته شده است از خرد و هوس.نيمي فرشته نيمي ديگر حيوان؛نيمي مار نيمي ماهي.ماهي او را به سوي آب مي كشد و  مار به سوي خاك.او هميشه اينگونه در كشاكش و نبرد است.

در ميان آدميان نيز گروهي آنچنان خرد ورزيده اند كه سراسر فرشته گشته اند آنها پيشوايان و پيامبرانند.گروهي ديگر هوسهايشان بر خودشان پيروز شده و همگي حيوان گشته اند.گروه ديگر نيز در كشاكش مانده اند.آنها كساني هستند كه در درونشان درد و ناله و دريغ موج مي زند و هرگز از زندگاني خود خرسند نمي شوند.از يك سو مردان خدا مي خواهند آنها را به جايي برسانند و همچون خود كنند و از سويي ديگر اهريمنان نيز كمين كرده اند تا آنها را به سوي خود بكشند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



فكر ميكنم  حتماً اونايي كه شيفته ي مولانايند اينارو خونده يا شنيده باشن اما اونايي كه زياد با مولانا آشنا نيستند شايد با اين چند تا حكايت شيفته ي مولانا بشن و مثل من كه تازه تقريباً با مولانا آشنا شدم بيشتر جوياي مولانا بشن تا بيشتر با آن بزرگ مرد آشنا بشند.البته من زياد تو جزئيات نميرم.

 

مقدمه كم بود اما به هر حال مقدمه بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط سامی  | 



روزي مجنون آهنگ ديار ليلي كرد.با بيقراري بر شتري سوار شد و با دلي لبريز از مهر به جاده زد.در راه گاه خيال ليلي آنچنان او را با خود ميبرد كه شتر را از ياد مي برد.شتر نيز در گوشه ي آبادي بچه اي داشت.او هر بار كه مجنون را از خود بيخود مي ديد به سوي آبادي باز مي گشت و خود را به بچه اش مي رساند.مجنون هر بار كه به خود مي آمد در مي يافت كه فرسنگها راه را بازگشته است.او سه ماه در راه ماند.پس فهميد كه آن شتر با او همراه نيست.او را رها كرد و پاي پياده به سوي ديار ليلي به را افتاد.

اميدوارم از اين كوتاه حكايت لذّت برده باشيد. تا هفته ي ديگه خدانگه دار.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط سامی  |